تاريخ : یکشنبه ۲۲ اردیبهشت۱۳۹۲ | 12:55 | نویسنده : مهرسا و هوراد |

مهرسا :

واما بهمن ماه ...

کماکان به مهد کودک و البته به نظر خودم مدرسه میرم . مامانم از پیشرفتم تو مقش هام   خیلی راضیه و البته از انگلیسی حرف زدنم

دهم بهمن تولد هانا  دوست مهدم بود که توی قصر بازی بود و همراه با بقیه ی دوستهام کلی خوش گذروندیم .

 

 

روز 21 بهمن هم به تولد تارا دعوت شدم اگرچه به خاطر هوراد زود برگشتیم ولی خیلی خوب بود .

یکی دوباره که پنجشنبه ها پارسا با مامانش میان خونه ی ما تا من و پارسا با هم بازی کنیم . بار اول بیشتر به خمیرمجسمه بازی و لگوسازی گذشت ولی بار دوم تب داشتم وهمه اش بهونه گرفتم .

روز 25 بهمن هم برای یه مناسبت عالی با اقوام دور هم جمع شدیم ...

 

 

هوراد :

 

 

 

اول از همه بگم که یاد گرفتم به صورت حرفه ای غلت بزنم و تا منو روی زمین میذارن  روی شکم برمیگردم و چون خیلی زود هم خسته میشم ، چند روزی کار مامانم زیر و رو کردن من بود

 

 

 

 

غذای کمکی رو هم با خوردن لعاب برنج شروع کردم . سیب خیلی دوست دارم ولی انقدرا مثل خواهرم به خوردن غذا علاقه نشون نمیدم مخصوصاً فرنی که اصلاً دوست ندارم

 

 



تاريخ : چهارشنبه ۶ اسفند۱۳۹۳ | 10:20 | نویسنده : مهرسا و هوراد |

مهرسا :

18 دی تولد یکی از دوستان مهد کودک به اسم تارا بود ، اولین باری بود که تنهایی به مهمونی میرفتم . برای تارا یه چرخ خیاطی صورتی بردم ( البته بین خودمون باشه بعد از دادن هدیه ام پشیمون شده بودم و میخواستم پسش بگیرم . ناگفته نمونه که خودم هم یه چرخ خیاطی دارم )

 

 

و اما هوراد :

بعضی ها میگن من خیلی شبیه به خواهرمم ، جالب اینکه تقریباً همه ی کارهام هم مشابه مهرساست . از نظر قد و وزن و کارهایی که مهرسا تو این سن انجام میداده و ... . یه نمونه از این کارها خوردن انگشت شست پامه . بیشتر دوست دارم با انگشت هام بازی کنم تا اسباب بازی ، چون بعد از اینکه میبینم اسباب بازی قابل خوردن نیست اعتراضم بلند میشه ولی انگشت دست و پام رو میارم جلو صورتم ، کلی نگاهشون میکنم ، کلی باهاشون بازی میکنم و بعد هم میخورمشون .َ

 

 

تا حدودی هم بغلی شدم . مخصوصاً وقتی چشمم به بابام میفته زودی صداش میزنم و میگم : "اَی ...اَی " تا بیاد و بغلم کنه .

من در آغوش خرسی

 

تا حالا دو سه تا غلت کامل زدم ولی همیشه وقتی این اتفاق افتاده که مامانم پیشم نبوده و وقتی برگشته یه دفعه منو دیده که برگشتم و دارم به دور و برم نگاه میکنم . یه بارش وقتی بود که میخواست پوشکم رو عوض کنه و همون موقع بابام تلفن زده بود ، مامانم هم تا رفت تلفن رو بیاره دید که من چرخیدم و آب دهنم هم حسابی جاری شده.

شبا تقریباً راحت میخوابم . یا تو بغل بابام یا در حال شیر خوردن و یا در حال تاب خوردن تو کریِر ولی برعکس مهرسا که شب تا صبح میخوابید و حتی برای خوردن شیر هم بیدار نمیشد ، من علاوه بر سه چهار بار شیر خوردن ، چند بار هم همینجوری بیدار میشم و خلاصه خواب راحت رو از مامانم گرفتم  حتی تو خواب دو ساعته ی بعد از ظهر هم یکی دو بار بیدار میشم

 

 

 

از حموم کردن هم خیلی لذت میبرم ، هیچی نمیگم و در حالی که انگشت هام رو میخورم اطرافو برانداز میکنم.

 

 



تاريخ : دوشنبه ۶ بهمن۱۳۹۳ | 10:18 | نویسنده : مهرسا و هوراد |

 

مهرسا :

مدتیه که خواب بعد از ظهر رو ترک کردم و به جاش شبها زودتر میخوابم ، اینجوری صبح هم راحت و سرحال بیدار میشم و عازم رفتن به مهد .

البته بحث و جدل بر سر لباس پوشیدن کماکان ادامه داره ...

ظاهراً این مخالفت کردن ها اقتضای سن منه و مامان هایی که دخترای همسن من دارند ، همه از این مسئله شاکی هستند .

عاشق بازی کردنم و هیچ وقت از بازی سیر نمیشم حتی وقتی که قول میدم فقط یه ساعت بازی کنم و یا تا زمان مشخصی ، باز هم دبه در میارم و اجازه مرخصی به همبازیم نمیدم . همبازی هام که در همه رده سنی هستند ، از دوستای کوچولوم گرفته مثل مهرو و پارسا تا هانا و بینا و ثمین و نهایتاً مامانی و باباجی و ...

 

این هم من و برج میلاد ...

 

 

 

 

 توی این ماه دو تا نی نی تازه به دوستان من و هوراد اضافه شدن . اولیش که ریحانه کوچولو بود که 13 آذر متولد شد و دومی هم یاسین که 24 آذر به دنیا اومد

علاقه زیادی به رنگ صورتی پیدا کردم تا جایی که وقتی چند روز پیش از مهد برگشتم با شوق فراوان به مامانم گفتم : " خدا رو شکر امروز مربیم خمیرمجسمه صورتی بهم داد . "

 

 

 

هوراد :

واکسن چهارماهگیم رو زدم و خدا رو شکر اذیت نشدم . آخه تا وقتی که مهرسا کنارم باشه و با جست و خیزهاش منو بخندونه ، من تو فکر درد واکسن نمیرم ...

یکی از کارهای جدید من اینه که با صدای بلند میخندم ، تو خونه هم همه اش چشمم دنبال مهرساست و انقدر که به اون توجه میکنم بقیه رو تحویل نمیگیرم ، البته پسر خوش اخلاقی ام و به همه لبخند تحویل میدم ولی خنده های خوشمزه و از ته دلم برای خواهرمه .

 

 

تازگی ها یادگرفتم یه نیمچه غلتی هم بزنم اما اگه بخوام کاملش کنم ، دستم زیرم گیر میکنه و صدای اعتراضم بلند میشه.

 

 

وزن من در چهار ماهگی  6 kg

قد من 63 cm



تاريخ : شنبه ۶ دی۱۳۹۳ | 12:58 | نویسنده : مهرسا و هوراد |

نمونه ای از مکالمات مهرسا و بابا و مامان :

-بابا : مهرسا چقدر بیسکوییت ریختی رو زمین ، برو جارو بیار جمعش کن .

-مهرسا : من که سیندرلا نیستم !!

 

 

 

مامان : مهرسا وسایلت رو از تو هال جمع کن .

مهرسا در حال بردن اسباب بازی ...

مامان : اِ این عروسکت رو هم ببر ، جا موند .

مهرسا : وااای من دو تا دست که بیشتر ندارم .

 

 

 

مهرسا : سارا بیا بازی کنیم .

مامان : من دستم بنده به بابا بگو .

مهرسا ( بی مقدمه ) : بابااااااااا این چه وضعشه با من بازی نمیکنی ؟؟!!!

 

هر روز هم موقع رفتن به مهد کودک کلی با مامانم سر اینکه چی بپوشم چونه میزنم ، خلاصه هر کاری بهم میگن بکن من باید برعکسشو انجام بدم .

یا هوس لباس آستین کوتاه میکنم ، یا دامن میخوام ، یا کلاه نمیخوام . خلاصه انقدر از این کارا کردم که هفته ی قبل یه سرماخوردگی سخت گرفتم و از اون روز مامانم ازم قول گرفته که دیگه لباسای گرم بپوشم .

عاشق پرواز کردنم ، چند روز پیش به مامانم گفتم برام گَرد پری (کارتون تینکربل) بخره تا بتونم پرواز کنم و برم بالا تا ابرها بعد یه تیکه ابر بکنم و بیارم ...

.

.

.

 

 

و اما هوراد خان ( به قول مهرسا )

من پسر خیلی خوش اخلاقیم و به هر کس که باهام حرف بزنه کلی لبخند تحویل میدم ، اگر هم خیلی ذوق زده بشم با صدا میخندم

علاقه ی زیادی به خوردن دستام دارم و آنچنان محکم هر دو دستم رو فشار میدم تو دهنم که نگو . هر کس من رو تو این وضعیت میبینه میگه حتماً دو ماهه شیر نخوردم ولی این حرفا نیست ، چون بعد از شیر خوردن هم دوباره به عنوان دسر باید دستهامو میل کنم .

 جدیداً وقتی چیزی رو نشونم میدن به زحمت سعی میکنم بگیرمش . وقتی هم از حالت افقی به عمودی تغییر وضعیت میدم ، قیافه م خیلی جدی میشه .

 

 



تاريخ : شنبه ۸ آذر۱۳۹۳ | 10:36 | نویسنده : مهرسا و هوراد |

امروز من دو ماهه شدم و باید واکسن میزدم . خوبه که مامانم دیگه تجربه پیدا کرده و قبل از خروج از خونه بهم قطره ی استامینوفن داد ، تازه با این وجود باز هم تا شب کلی گریه کردم و بیشتر تو بغل مامان و بابام بودم تا یه کم آروم بشم .



یکی از کارهای جالب خواهر مهربونم اینه که وقتی من ناراحتم و گریه میکنم ، فرقی نمیکنه کجا باشیم ( تو ماشین ، در حال بازی ، غذا خوردن و ... ) مهرسا شروع میکنه به حرف زدن با من تا آروم بشم . مثلاً میگه : داداشم ، کوچولوی من ، پسر خوشگل ، گریه نکنی ، مامانتو میخوای و ... . یه کار دیگه ش هم تشخیص علت گریه است و به مامانم میگه : هوراد یا جیش کرده یا پی پی کرده یا شیر میخواد یا خوابش میاد ...



وزن من در دو ماهگی  5.1 kg

قد من 58 cm

دور سر 39 cm


برچسب‌ها: واکسن, دو ماهگی, هوراد, مهرسا

تاريخ : شنبه ۳ آبان۱۳۹۳ | 12:26 | نویسنده : مهرسا و هوراد |

 


من عاشق کفش پاشنه بلندم

 

 

این هم یک عکس سه طبقه از من و بابام و هوراد

 



تاريخ : دوشنبه ۲۸ مهر۱۳۹۳ | 12:5 | نویسنده : مهرسا و هوراد |

سلام

من هوراد کوچولو هستم و در یک اقدام غافلگیرانه ، روز سوم شهریور سال 1393یعنی ده روز زودتر از موعد مقرر پا به این دنیا گذاشتم . من هم مثل خواهرم روز دوشنبه متولد شدم ، ساعت 11:30 دقیقه ی صبح ، در بیمارستان بیستون و توسط خانم دکتر لیدا حیدریان و البته خانم دکتر صاحب یاری هم برای خون گیری از بند ناف حضور داشتن که متأسفانه تعداد سلول ها به حد نصاب برای فریز کردن نرسید. روز بعد از تولد من ، طبق برنامه ریزی قبلی ما اسباب کشی داشتیم و به علت عجله من در به دنیا آمدن ، زحمت این کار رو بابا مهرداد ، باباجی و مامانی کشیدند . در این مدتی هم که از تولد من میگذره به علت عدم دسترسی به اینترنت نتونستم زودتر از این ها بیام و خودم رو معرفی کنم .

هوراد ، لحظه ی تولد در بیمارستان ...

 

مهرسا ، خواهر مهربونم ، زمان تولد من به مهد کودک رفته بود و ظهر که باباجی رفت دنبالش ، بهش خبر داد که صاحب یه داداش کوچولو شده و اون روز مهرسا همش چشم انتظار رفتن من به خونه بود تا اینکه بالاخره در ساعت 11:20 شب این اتفاق افتاد و برای اولین بار ما همدیگر رو دیدیم . دو سه روزی مهرسا در حال تست کردن من به عنوان یک عروسک زنده بود . خلاصه هر چند وقت یک بار به سراغم می آمد و یه دفعه گوشم رو میگرفت ، یه دفعه دستم رو ناز میکرد ، یه دفعه پام رو میگرفت و خیلی هم دلش میخواست من رو بغل کنه . البته مامانم از چند ماه قبل مهرسا رو برای این روز آماده کرده بود و به همین دلیل بی صبرانه منتظر من بود .

بر خلاف تصور، مهرسا به هیچ عنوان به من و توجه مامانم به من حسودی نمیکنه و اتفاقاً خیلی هم هوامو داره و تا میبینه که من گریه میکنم ، مامانم رو صدا میزنه تا من رو بغل کنه یا بهم شیر بده . صبح هم وقتی که از خواب بیدار میشه ، قبل از هر چیز سراغ من رو میگیره . اگر یه وقتی مامانم دستش بند باشه و من گریه کنم ، مهرسا خیلی زود پیشم میاد و برام شعر میخونه تا آروم شم . معمولا هم یا شعر " عروسک ناز من  ... " رو میخونه یا یکی از شعرهای انگلیسی که تو مهدکودک یاد گرفته .

من موقع تولد تقریباً هم وزن مهرسا بودم یعنی سه کیلو و شصت گرم وزنم بود با قد 51 و دور سر 33/5 سانتیمتر .

هفته ی اول :

نافم خیلی زود و در روز چهارم افتاد ، شاید یه دلیلش این باشه که خیلی دست و پام رو تکون میدم ، مخصوصاً موقع پوشک عوض کردن شدیداً مقامت میکنم .سه چهار شب اول خوب نمی خوابیدم و همش گریه میکردم ولی کم کم بهتر شدم . یعنی ممکنه شب ها یکی دو ساعت بیدار باشم اون هم بدون گریه کردن ، فقط شیر می خورم و بعضی وقتها هم کمی غر میزنم

هوراد به حمام میرود ...

 هفته ی دوم :

 دایی پارسا که سربازیش تموم شده، تو این هفته برای دیدن من اومد و چند روزی پیشمون بود. در 15روزگی هم خیلی خوب وزن گرفته بودم و تقریباً نیم کیلو به وزنم اضافه شد.

 

 

 

 هفته ی سوم :

خوابیدنم نسبت به هفته های گذشته بهتر شده . خبر قابل عرض دیگه ای نیست

آهان یه چیز دیگه ...

در بدو تولد خیلی ها میگفتن شبیه مامانم هستم ولی هنوز یه هفته نگذشته بود که نظرها عوض شد . بعضی ها میگن شبیه بابامم ، بعضی ها میگن شبیه داییم هستم و به نظر برخی دیگه قیافه م منحصر به خودمه و شبیه کسی نیستم . خلاصه وقتی یه نی نی به دنیا میاد بحث در مورد شکل و قیافه داغه 

راستی اولین مسافرت من در سن بیست روزگی بود و یه سفر دو روزه به تهران داشتم .

 

 

 

 هفته ی ششم :

تو شش هفتگی هم مجدداً برای کنترل قد و وزن و زردی و زخم شدن جای واکسنم رفتم دکتر و خدا رو شکر دکتر از همه چی راضی بود .

 البته هنوز یه کم زردی دارم و دکتر برام چند تا آزمایش نوشت تا مطمئن بشه که چیزی نیست  . دکترم میگه این نوع از زردی به خاطر شیر مادره و اگه دو روز شیر دیگه ای بخورم ، از بین میره . ولی هر چی مامان و بابام تلاش کردن نتونستن بیشتر از بیست سی سی شیر خشک به من بدن اون هم در مدت دوساعت !!

وزن من در هفته ششم تولد  4.6 kg

قد من 55 cm

دور سر 38 cm

 

هفته ی هفتم :

 

 

 

این بود خلاصه ی اخبار هورادی ...

خداحافظ تا بعد

 

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول


برچسب‌ها: هوراد, تولد, نوزاد, hourad

تاريخ : پنجشنبه ۲۷ شهریور۱۳۹۳ | 10:18 | نویسنده : مهرسا و هوراد |

من خواهر شدم ...

و خیلییییییی از این بابت خوشحالم

روز سوم شهریور وقتی آماده ی رفتن به مهد بودم ، مامانم منو بوسید و در گوشم گفت که احتمالاً امروز داداش کوچولوت به دنیا میاد و وقتی که شب مامان و بابام به همراه هوراد عزیزم به خونه اومدن من کلی ذوق کردم .

انقدر از داشتن این داداش ناز خوشحالم که هر چند وقت یکبار به مامانم میگم : " مرسی که هوراد رو برام به دنیا آوردی "...

مهرسا و هوراد ...

 

 

 

و چند تا فیگور جدید از من ...

 

 



تاريخ : پنجشنبه ۶ شهریور۱۳۹۳ | 11:42 | نویسنده : مهرسا و هوراد |

سلام

من داداش کوچولوی مهرسا خانم گل هستم و از این به بعد برای اینکه پست های ما با هم اشتباه نشه ، نوشته های من رو به رنگ آبی و مطالب مهرسا رو به همون رنگ قبلی یعنی زرشکی خواهید دید .

برای شروع هم گفتم چند تا از عکس هام رو براتون بگذارم تا بیشتر با هم آشنا بشیم ...

 

سونوگرافی در تاریخ 18 فروردین 93 توسط دکتر الهام شبیری ، سن جنین 18 هفته و 4 روز

 

 

 سونوگرافی در تاریخ 4 تیر 93 توسط دکتر ماندانا مؤتمنی ، سن جنین 30 هفته 

 

 

این هم عکس اتاق و وسایل بنده بنا به درخواست نیلوفر جون

 

لباس ها ...

 

 

 

 

فرش ...

 

 

لوستر ...

 

 

لوازم بهداشتی ...

 

 

تخت ...

 

 

کمد ...

 

 

و اتاقم ...

 

 

ان شاءا... در پست بعدی خودم رو خواهید دید 



تاريخ : چهارشنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۳ | 13:46 | نویسنده : مهرسا و هوراد |

بالاخره بعد از سه ماه تعطیلی ، از اول مرداد دوباره به مهد کودک رفتم . خدا رو شکر روز اول که خیلی راضی و خوشحال بودم . اگرچه موقع رفتن همیشه مخالفت میکنم و با نارضایتی عازم رفتن میشم ولی در عوض وقتی بر میگردم حسابی شارژم .

 

وقتی هم که می رسیم در خونه چند تا ژست می گیرم و به مامانم میگم که ازم عکس بگیره !

 

 

 

یکی از مکالمات چند روز پیش من و مامانم :

مهرسا : میدونی چی کار باید بکنی تا خدا خوشحال بشه ؟

مامان : چی کار ؟

مهرسا : به نظر من اگه یه عروسک براش بخری ، خیلی خوشحال میشه !!

 

 

من دلم میخواد مامانم همیشه خندون باشه و اگه نخنده فکر میکنم ناراحته . چند روز پیش هم مامانم شدیداً برای انجام کاری تمرکز کرده بود که بهش گفتم ...

مامان میدونی پرنسس خانوما همیشه خوشحالن ؟

مامان : آره ، چطور مگه ؟

مهرسا : خوب شما هم بخند . آخه شما هم یه پرنسس خانووومی دیگه !!

مامان : 

 

 

 

 

این رو هم بگم که عاشق داداشمم و هر چند وقت یه بار میرم سراغش و کلی نازش میکنم ، میبوسمش و باهاش حرف میزنم . از در هر اسباب بازی فروشی و تخت فروشی و فروشگاه سیسمونی هم که رد میشیم ، اصرار دارم که بریم و یه چیزی برای هوراد بخریم .


برچسب‌ها: مهرسا, مهد کودک, هوراد

تاريخ : دوشنبه ۶ مرداد۱۳۹۳ | 12:12 | نویسنده : مهرسا و هوراد |

ششم تیر ماه تولد سه سالگی من برگزار شد . البته مهمونی مفصلی نبود و فقط در حدی بود که چند تا عکس یادگاری داشته باشم و از دیدن کیکم به شکل پاتریک کلی ذوق کنم . از چند روز قبل همش به مامانم گفتم من میخوام کیکم پاترکی باشه و با وجود اینکه مهمون زیادی نداشتیم مجبور شدیم یه کیک گنده سفارش بدیم که قنادی بتونه طرح پاتریک رو روش پیاده کنه . البته از چند ماه قبل از مامانم قول گرفته بودم که تولدم تو مهد باشه ولی با توجه به شرایط مهد و شیوع آبله مرغان و مهد نرفتن من میسر نشد که این کارو بکنیم

این هم از عکس های تولد :

کیک قبل و بعد از بریده شدن توسط مهرسا ...

 

 

 

 

 

 

 

اینجا هم بالاخره به آرزوم رسیدم و با انگشت دارم از خامه ی کیک میل میکنم...

 

 

 

 این دوچرخه هم کادوی تولدم بود که البته پیشاپیش دریافت کرده بودم ...

 

 

 واین عکس ویژه که در روز تولدم یه ملخ رو که اومده بود تو خونه نجات دادم و به محیط زیستش ( تراس ) برگردوندم ...

 

 

 

 


برچسب‌ها: تولد سه سالگی, کیک تولد, پاتریک, دوچرخه

تاريخ : جمعه ۶ تیر۱۳۹۳ | 9:22 | نویسنده : مهرسا و هوراد |
 سلام

ابن آخرین پست من در دوسالگی است و تا چند روز دیگه سه ساله میشم

قبل از هر چیزی بگم که یه اسم برای داداشم انتخاب کردیم ، البته هنوز قطعی نیست و ممکنه عوض بشه ولی فعلاً صداش میکنیم " هوراد " به معنی جوانمرد و باخدا . مامانم این اسم رو خیلی دوست داره هرچند زیاد به مهرسا نمیخوره ولی به اسم بابام خیلی میاد ...

 

 

از اونجایی که پشت کامپیوتر نشستن برای مامانم زیاد راحت نیست یه کم در نوشتن مطلب تنبل شدیم

 

 

ولی اهم اخبار از این قراره که بیست و پنجم اردیبهشت دعوت شده بودیم باغ دوستم ( امیرمحمد ) و اونجا یه مهمونی سورپرایز برای کعبه جون به مناسبت تولدش داشتیم که مسئولیت سفارش و خرید کیک مورد علاقه کعبه به شکل شخصیت کارتونی ناروتو با ما بود . خیلی خوش گذشت و کلی با دوستام بازی کردم . باید یه تشکر ویژه هم از نیلوفر جون ( مامان امیرمحمد ) بکنیم که خیلی به زحمت افتاده بود

 

 

هفدهم خرداد هم عازم یه مسافرت یک هفته ای به مقصد تهران و شمال شدیم ، اولین روز رو به خرید کردن برای داداش کوچولوم گذروندیم و فرداش هم به سمت شمال به راه افتادیم . این هم از عکس هاش ...

 

 

 

 

 

 

 

 

این اثر هنری رو هم شب قبل از مسافرت به مامانم تقدیم کردم که کلی ذوق زده اش کرد

 

 

 

این رو هم بگم که از اول اردیبهشت دیگه مهدکودک نرفتم ، چون بچه ها به آبله مرغان مبتلا شدن و مامان من هم تو این شرایط براش خطرناک بود ... خلاصه اینکه فعلاً تو مرخصی ام



تاريخ : دوشنبه ۲ تیر۱۳۹۳ | 11:25 | نویسنده : مهرسا و هوراد |
جمعه 9 اسفند 1392 : با مامانم به تولد امیرمحمد رفتیم که در قصر بادی برگزار شد و خیلی هم خوش گذشت مخصوصاً اینکه با حضور دوست خوبم حنانه جون دیگه خیال مامان خانم هم از جانب من راحت بود و لازم نبود همش دنبال من بدوه .

 

 

پنجشنبه 22 اسفند 1392 : پنجشنبه شب هم خونه مهرو جونم بودیم و کلی بازی کردیم ، آخرشب هم راضی به برگشتن نمیشدم و دلم می خواست پیشش بمونم .

 

پنجشنبه 29 اسفند 1392 : لحظه ی تحویل سال من در حال صرف شام بودم و بعد از اون هم به بزرگترها تلفن زدیم و سال نو رو تبریک گفتیم و تا آخر شب هم مشغول بستن بار سفر بودیم .

 

جمعه 1 فروردین 1393 : ساعت 8:30 دقیقه راه افتادیم به سمت تهران ، هنوز از شهر خارج نشده بودیم که بنده به خواب ناز رفتم و به مدت سه ساعت خواب بودم تا اینکه با یک توقف کوتاه بیدار شدم و صبحانه ام رو هم میل کردم . امروز همسفر خیلی خوب و خوش اخلاقی بودم و تا رسیدن به مقصد از ماشین پیاده نشدم .

 

 

شنبه 2 فروردین 1393 : با مامان ، بابا و دایی پارسا رفتیم باغ وحش ارم . تقریباً همه ی حیوانات رو از نزدیک دیدم ( البته کلاً زیاد رو فرم نبودم و یه کم بداخلاقی کردم ) تا اینکه چشمم افتاد به وسایل بازی و بعد از سوار شدن به همه ی اونها و کلی هم سرسره بازی بالاخره با اخلاق خوب از باغ وحش خارج شدم . البته سر راه یه مار پیتون رو هم ناز کردم و یه بچه خرگوش هم بغل کردم که میشه گفت بهترین قسمت باغ وحش رفتن بود ، دیگه حاضر نبودم خرگوش رو به هیچ کس بدم و میگفتم که می خوام بخوابونمش ، یه بوس هم ازش کردم و بعد از کلی خواهش از طرف یکی از بچه ها نهایتاً خرگوش رو بهش دادم ولی چشمتون روز بد نبینه ، خرگوش بیچاره رو با گوش هاش گرفتم و دادم بهش ، طفلکی کلی دست و پا زد .

 

 

 

بقیه روزها هم به پارک و مهمونی رفتن گذشت : پارک جوانمردان ، دریاچه خلیج فارس ، فرحزاد ، خونه عمو هادی و چند جایی هم برای خرید کردن

 

 

 

جمعه 15 فروردین 1393 : به همراه عمه ها ، عمو ، مامانی و دختر عمه و عمو و ... رفتیم سراب نیلوفر . خوشبختانه برعکس 6 ماه پیش که کاملاً خشک شده بود ، این دفعه پر آب و زیبا بود ولی متأسفانه اثری از نیلوفرها وجود نداشت . خیلی بهمون خوش گذشت و کلی بازی کردیم و بعد از ظهر هم رفتیم قایق سواری .

 

 


شنبه 16 فروردین 1393 : بازهم مهد کودک باز شده و برخلاف تصور مامانم با توجه به 25 روز تعطیلی خیلی مشتاقانه به مهد رفتم و وقتی مامانم اومد دنبالم بهش گفتم که خیلی خوش گذشت .


سه شنبه 31 فروردین 1393 : امروز با مامانم و دوستاش رفتیم نمایشگاه نقاشی که ناهید جون هم چند تا از کاراش اونجا به نمایش درامده بود . و بعد از اون همه با هم به یه کافی شاپ رفتیم و تولد سمیرا جون که اون هم از دوست های مامانمه رو با هم جشن گرفتیم . دختر خیلی مودب و حرف گوش کنی هم بودم ... 

 

پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 : امروز صبح به اتفاق مامان و بابام به طرف سنندج به راه افتادیم تا با این مسافرت دو روزه آب و هوایی عوض کرده باشیم . ساعت 11 به سنندج رسیدیم و بعد از صرف ناهار و استراحت بعد از ظهر رفتیم بازار . جمعه صبح هم رفتیم پارک آبیدر ...

 


 
این هم من هستم که از شنیدن آهنگ کردی به وجد اومدم و دارم حرکات موزون انجام میدم...
 
 




و اما خبر مهمی که میخوام این ماه بهتون بدم اینکه
.
.
.
.
.

دارم صاحب یه داداش میشم
.

از این به بعد هم اسم این وبلاگ میشه :
 "مهرسا و داداشش ، کوچولوهای شیرین "
هر وقت اسم داداشم قطعی بشه به اسم وبلاگ اضافه خواهد شد .
 

 


برچسب‌ها: نوروز, بهار, عید, مسافرت, تفریح

تاريخ : شنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۳ | 19:52 | نویسنده : مهرسا و هوراد |
مهرسا و ریش و سبیل پشمکی ...


پنجشنبه 10 بهمن 1392 : امشب به طور ناگهانی موقع شام خوردن متوجه شدم یه زخم خیلی کوچولو روی انگشت شست پامه ، چشمتون روز بد نبینه یک ننه من غریبم بازی درآوردم که نگو ... تا یک ساعت بعد نشسته بودم نگاش میکردم و با ناله میگفتم : " انگشت پام سوراخ شده ... انگشت پام سوراخ شده ..."


جمعه 11 بهمن 1392 : امروز بعد از ظهر رفتیم منزل مامان بزرگ و بابابزرگ (مامان بزرگ و بابابزرگ مامانم ) ، مهنا هم اونجا بود و کلی باهم قایم باشک بازی کردیم البته چون من هنوز درست و حسابی با قوانین بازی آشنایی نداشتم ، معمولاً جاهای تکراری و تابلو رو برای قایم شدن انتخاب می کردم ولی در کل  خیلی بهم خوش گذشت و وقتی برگشتم خونه به مامانم گفتم " مهنا بهترین دوست منه "


پنجشنبه 17 بهمن 1392 : امروز به مامانم گفتم دوست دارم بال داشته باشم و پرواز کنم ! هر روز هم دم غروب که میشه میگم میخوام برم خونه مامانی ( مامان بابام ) بعدش هم میگم من دختر بزرگی شدم و خودم از پله ها میرم ، اونجا هم کلی هنرنمایی میکنم طوری که صدای پریدن و دویدنم رو مامان و بابام از پایین میشنون . خلاصه بعد از یکی دو ساعت میگم : " جایزه من رو بدین میخوام برم !! " . جایزه ام هم معمولاً کیک و پاستیل و این جور چیزهاست .


یکشنبه 20 بهمن 1392 : مامانی رفته کیش ، من هم هر روز زنگ میزنم احوالش رو میپرسم ، دیروز مامانی ازم پرسید چی میخوای از کیش برات بیارم من هم یه کم فکر کردم و گفتم : " ماستمون تموم شده ... برام ماست بیار !! "


چهارشنبه 23 بهمن 1392 : یکی از علایق جدیدم جعبه ابزار بابامه روزی چند بار میرم سراغش و هرچی توشه خالی میکنم تقریباً اسم همه ی ابزار رو هم یاد گرفتم خلاصه جایی نیست که پا بذاریم و پیچ و مهره زیر پامون نره ! یکی دیگه از چیزهای مورد علاقه ام هم چسب نواریه که خدا نکنه به دستم بیفته ... در و دیوار رو به هم می چسبونم !


پنجشنبه 24 بهمن 1392 : امروز به مامانم گفتم من رو ببر پیش " آقای سوراخ " گوشم رو سوراخ کنه !!


شنبه 26 بهمن 1392 : میخواستم با مامانم عروسک بازی کنم ، عروسکم رو دادم بهش و گفتم : " شما بشو باباش من هم میشم پدرش !! "



پنجشنبه 1 اسفند 1392 : امروز منزل خاله فروغ مهمون بودیم ، خیلی زحمت کشیده بود و خیلی هم خوش گذشت . از همه بیشتر تو مهمونی با حنانه جون دوست شده بودم و کلی باهاش بازی کردم ، تازه انگشتر کیتی اش رو داد به من که متأسفانه همونجا گم شد .


به ترتیب از راست : مهرسا ، محمد پارسا ، یاسمن ، امیر محمد











برچسب‌ها: چسب, جعبه ابزار, جایزه, ماست, انگشت شست پا

تاريخ : سه شنبه ۶ اسفند۱۳۹۲ | 21:40 | نویسنده : مهرسا و هوراد |