تاريخ : یکشنبه 22 اردیبهشت1392 | 12:55 | نویسنده : مهرسا و هوراد |

 

من عاشق کفش پاشنه بلندم

 

 

این هم یک عکس سه طبقه از من و بابام و هوراد

 



تاريخ : دوشنبه 28 مهر1393 | 12:5 | نویسنده : مهرسا و هوراد |

سلام

من هوراد کوچولو هستم و در یک اقدام غافلگیرانه ، روز سوم شهریور سال 1393یعنی ده روز زودتر از موعد مقرر پا به این دنیا گذاشتم . من هم مثل خواهرم روز دوشنبه متولد شدم ، ساعت 11:30 دقیقه ی صبح ، در بیمارستان بیستون و توسط خانم دکتر لیدا حیدریان و البته خانم دکتر صاحب یاری هم برای خون گیری از بند ناف حضور داشتن که متأسفانه تعداد سلول ها به حد نصاب برای فریز کردن نرسید. روز بعد از تولد من ، طبق برنامه ریزی قبلی ما اسباب کشی داشتیم و به علت عجله من در به دنیا آمدن ، زحمت این کار رو بابا مهرداد ، باباجی و مامانی کشیدند . در این مدتی هم که از تولد من میگذره به علت عدم دسترسی به اینترنت نتونستم زودتر از این ها بیام و خودم رو معرفی کنم .

هوراد ، لحظه ی تولد در بیمارستان ...

 

مهرسا ، خواهر مهربونم ، زمان تولد من به مهد کودک رفته بود و ظهر که باباجی رفت دنبالش ، بهش خبر داد که صاحب یه داداش کوچولو شده و اون روز مهرسا همش چشم انتظار رفتن من به خونه بود تا اینکه بالاخره در ساعت 11:20 شب این اتفاق افتاد و برای اولین بار ما همدیگر رو دیدیم . دو سه روزی مهرسا در حال تست کردن من به عنوان یک عروسک زنده بود . خلاصه هر چند وقت یک بار به سراغم می آمد و یه دفعه گوشم رو میگرفت ، یه دفعه دستم رو ناز میکرد ، یه دفعه پام رو میگرفت و خیلی هم دلش میخواست من رو بغل کنه . البته مامانم از چند ماه قبل مهرسا رو برای این روز آماده کرده بود و به همین دلیل بی صبرانه منتظر من بود .

بر خلاف تصور، مهرسا به هیچ عنوان به من و توجه مامانم به من حسودی نمیکنه و اتفاقاً خیلی هم هوامو داره و تا میبینه که من گریه میکنم ، مامانم رو صدا میزنه تا من رو بغل کنه یا بهم شیر بده . صبح هم وقتی که از خواب بیدار میشه ، قبل از هر چیز سراغ من رو میگیره . اگر یه وقتی مامانم دستش بند باشه و من گریه کنم ، مهرسا خیلی زود پیشم میاد و برام شعر میخونه تا آروم شم . معمولا هم یا شعر " عروسک ناز من  ... " رو میخونه یا یکی از شعرهای انگلیسی که تو مهدکودک یاد گرفته .

من موقع تولد تقریباً هم وزن مهرسا بودم یعنی سه کیلو و شصت گرم وزنم بود با قد 51 و دور سر 33/5 سانتیمتر .

هفته ی اول :

نافم خیلی زود و در روز چهارم افتاد ، شاید یه دلیلش این باشه که خیلی دست و پام رو تکون میدم ، مخصوصاً موقع پوشک عوض کردن شدیداً مقامت میکنم .سه چهار شب اول خوب نمی خوابیدم و همش گریه میکردم ولی کم کم بهتر شدم . یعنی ممکنه شب ها یکی دو ساعت بیدار باشم اون هم بدون گریه کردن ، فقط شیر می خورم و بعضی وقتها هم کمی غر میزنم

هوراد به حمام میرود ...

 هفته ی دوم :

 دایی پارسا که سربازیش تموم شده، تو این هفته برای دیدن من اومد و چند روزی پیشمون بود. در 15روزگی هم خیلی خوب وزن گرفته بودم و تقریباً نیم کیلو به وزنم اضافه شد.

 

 

 

 هفته ی سوم :

خوابیدنم نسبت به هفته های گذشته بهتر شده . خبر قابل عرض دیگه ای نیست

آهان یه چیز دیگه ...

در بدو تولد خیلی ها میگفتن شبیه مامانم هستم ولی هنوز یه هفته نگذشته بود که نظرها عوض شد . بعضی ها میگن شبیه بابامم ، بعضی ها میگن شبیه داییم هستم و به نظر برخی دیگه قیافه م منحصر به خودمه و شبیه کسی نیستم . خلاصه وقتی یه نی نی به دنیا میاد بحث در مورد شکل و قیافه داغه 

راستی اولین مسافرت من در سن بیست روزگی بود و یه سفر دو روزه به تهران داشتم .

 

 

 

 هفته ی ششم :

تو شش هفتگی هم مجدداً برای کنترل قد و وزن و زردی و زخم شدن جای واکسنم رفتم دکتر و خدا رو شکر دکتر از همه چی راضی بود .

 البته هنوز یه کم زردی دارم و دکتر برام چند تا آزمایش نوشت تا مطمئن بشه که چیزی نیست  . دکترم میگه این نوع از زردی به خاطر شیر مادره و اگه دو روز شیر دیگه ای بخورم ، از بین میره . ولی هر چی مامان و بابام تلاش کردن نتونستن بیشتر از بیست سی سی شیر خشک به من بدن اون هم در مدت دوساعت !!

وزن من در هفته ششم تولد  4.6 kg

قد من 55 cm

دور سر 38 cm

 

هفته ی هفتم :

 

 

 

این بود خلاصه ی اخبار هورادی ...

خداحافظ تا بعد

 

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول


برچسب‌ها: هوراد, تولد, نوزاد, hourad

تاريخ : پنجشنبه 27 شهریور1393 | 10:18 | نویسنده : مهرسا و هوراد |

من خواهر شدم ...

و خیلییییییی از این بابت خوشحالم

روز سوم شهریور وقتی آماده ی رفتن به مهد بودم ، مامانم منو بوسید و در گوشم گفت که احتمالاً امروز داداش کوچولوت به دنیا میاد و وقتی که شب مامان و بابام به همراه هوراد عزیزم به خونه اومدن من کلی ذوق کردم .

انقدر از داشتن این داداش ناز خوشحالم که هر چند وقت یکبار به مامانم میگم : " مرسی که هوراد رو برام به دنیا آوردی "...

مهرسا و هوراد ...

 

 

 

و چند تا فیگور جدید از من ...

 

 



تاريخ : پنجشنبه 6 شهریور1393 | 11:42 | نویسنده : مهرسا و هوراد |

سلام

من داداش کوچولوی مهرسا خانم گل هستم و از این به بعد برای اینکه پست های ما با هم اشتباه نشه ، نوشته های من رو به رنگ آبی و مطالب مهرسا رو به همون رنگ قبلی یعنی زرشکی خواهید دید .

برای شروع هم گفتم چند تا از عکس هام رو براتون بگذارم تا بیشتر با هم آشنا بشیم ...

 

سونوگرافی در تاریخ 18 فروردین 93 توسط دکتر الهام شبیری ، سن جنین 18 هفته و 4 روز

 

 

 سونوگرافی در تاریخ 4 تیر 93 توسط دکتر ماندانا مؤتمنی ، سن جنین 30 هفته 

 

 

این هم عکس اتاق و وسایل بنده بنا به درخواست نیلوفر جون

 

لباس ها ...

 

 

 

 

فرش ...

 

 

لوستر ...

 

 

لوازم بهداشتی ...

 

 

تخت ...

 

 

کمد ...

 

 

و اتاقم ...

 

 

ان شاءا... در پست بعدی خودم رو خواهید دید 



تاريخ : چهارشنبه 29 مرداد1393 | 13:46 | نویسنده : مهرسا و هوراد |

بالاخره بعد از سه ماه تعطیلی ، از اول مرداد دوباره به مهد کودک رفتم . خدا رو شکر روز اول که خیلی راضی و خوشحال بودم . اگرچه موقع رفتن همیشه مخالفت میکنم و با نارضایتی عازم رفتن میشم ولی در عوض وقتی بر میگردم حسابی شارژم .

 

وقتی هم که می رسیم در خونه چند تا ژست می گیرم و به مامانم میگم که ازم عکس بگیره !

 

 

 

یکی از مکالمات چند روز پیش من و مامانم :

مهرسا : میدونی چی کار باید بکنی تا خدا خوشحال بشه ؟

مامان : چی کار ؟

مهرسا : به نظر من اگه یه عروسک براش بخری ، خیلی خوشحال میشه !!

 

 

من دلم میخواد مامانم همیشه خندون باشه و اگه نخنده فکر میکنم ناراحته . چند روز پیش هم مامانم شدیداً برای انجام کاری تمرکز کرده بود که بهش گفتم ...

مامان میدونی پرنسس خانوما همیشه خوشحالن ؟

مامان : آره ، چطور مگه ؟

مهرسا : خوب شما هم بخند . آخه شما هم یه پرنسس خانووومی دیگه !!

مامان : 

 

 

 

 

این رو هم بگم که عاشق داداشمم و هر چند وقت یه بار میرم سراغش و کلی نازش میکنم ، میبوسمش و باهاش حرف میزنم . از در هر اسباب بازی فروشی و تخت فروشی و فروشگاه سیسمونی هم که رد میشیم ، اصرار دارم که بریم و یه چیزی برای هوراد بخریم .


برچسب‌ها: مهرسا, مهد کودک, هوراد

تاريخ : دوشنبه 6 مرداد1393 | 12:12 | نویسنده : مهرسا و هوراد |

ششم تیر ماه تولد سه سالگی من برگزار شد . البته مهمونی مفصلی نبود و فقط در حدی بود که چند تا عکس یادگاری داشته باشم و از دیدن کیکم به شکل پاتریک کلی ذوق کنم . از چند روز قبل همش به مامانم گفتم من میخوام کیکم پاترکی باشه و با وجود اینکه مهمون زیادی نداشتیم مجبور شدیم یه کیک گنده سفارش بدیم که قنادی بتونه طرح پاتریک رو روش پیاده کنه . البته از چند ماه قبل از مامانم قول گرفته بودم که تولدم تو مهد باشه ولی با توجه به شرایط مهد و شیوع آبله مرغان و مهد نرفتن من میسر نشد که این کارو بکنیم

این هم از عکس های تولد :

کیک قبل و بعد از بریده شدن توسط مهرسا ...

 

 

 

 

 

 

 

اینجا هم بالاخره به آرزوم رسیدم و با انگشت دارم از خامه ی کیک میل میکنم...

 

 

 

 این دوچرخه هم کادوی تولدم بود که البته پیشاپیش دریافت کرده بودم ...

 

 

 واین عکس ویژه که در روز تولدم یه ملخ رو که اومده بود تو خونه نجات دادم و به محیط زیستش ( تراس ) برگردوندم ...

 

 

 

 


برچسب‌ها: تولد سه سالگی, کیک تولد, پاتریک, دوچرخه

تاريخ : جمعه 6 تیر1393 | 9:22 | نویسنده : مهرسا و هوراد |
 سلام

ابن آخرین پست من در دوسالگی است و تا چند روز دیگه سه ساله میشم

قبل از هر چیزی بگم که یه اسم برای داداشم انتخاب کردیم ، البته هنوز قطعی نیست و ممکنه عوض بشه ولی فعلاً صداش میکنیم " هوراد " به معنی جوانمرد و باخدا . مامانم این اسم رو خیلی دوست داره هرچند زیاد به مهرسا نمیخوره ولی به اسم بابام خیلی میاد ...

 

 

از اونجایی که پشت کامپیوتر نشستن برای مامانم زیاد راحت نیست یه کم در نوشتن مطلب تنبل شدیم

 

 

ولی اهم اخبار از این قراره که بیست و پنجم اردیبهشت دعوت شده بودیم باغ دوستم ( امیرمحمد ) و اونجا یه مهمونی سورپرایز برای کعبه جون به مناسبت تولدش داشتیم که مسئولیت سفارش و خرید کیک مورد علاقه کعبه به شکل شخصیت کارتونی ناروتو با ما بود . خیلی خوش گذشت و کلی با دوستام بازی کردم . باید یه تشکر ویژه هم از نیلوفر جون ( مامان امیرمحمد ) بکنیم که خیلی به زحمت افتاده بود

 

 

هفدهم خرداد هم عازم یه مسافرت یک هفته ای به مقصد تهران و شمال شدیم ، اولین روز رو به خرید کردن برای داداش کوچولوم گذروندیم و فرداش هم به سمت شمال به راه افتادیم . این هم از عکس هاش ...

 

 

 

 

 

 

 

 

این اثر هنری رو هم شب قبل از مسافرت به مامانم تقدیم کردم که کلی ذوق زده اش کرد

 

 

 

این رو هم بگم که از اول اردیبهشت دیگه مهدکودک نرفتم ، چون بچه ها به آبله مرغان مبتلا شدن و مامان من هم تو این شرایط براش خطرناک بود ... خلاصه اینکه فعلاً تو مرخصی ام



تاريخ : دوشنبه 2 تیر1393 | 11:25 | نویسنده : مهرسا و هوراد |
جمعه 9 اسفند 1392 : با مامانم به تولد امیرمحمد رفتیم که در قصر بادی برگزار شد و خیلی هم خوش گذشت مخصوصاً اینکه با حضور دوست خوبم حنانه جون دیگه خیال مامان خانم هم از جانب من راحت بود و لازم نبود همش دنبال من بدوه .





پنجشنبه 22 اسفند 1392 : پنجشنبه شب هم خونه مهرو جونم بودیم و کلی بازی کردیم ، آخرشب هم راضی به برگشتن نمیشدم و دلم می خواست پیشش بمونم .


پنجشنبه 29 اسفند 1392 : لحظه ی تحویل سال من در حال صرف شام بودم و بعد از اون هم به بزرگترها تلفن زدیم و سال نو رو تبریک گفتیم و تا آخر شب هم مشغول بستن بار سفر بودیم .


جمعه 1 فروردین 1393 : ساعت 8:30 دقیقه راه افتادیم به سمت تهران ، هنوز از شهر خارج نشده بودیم که بنده به خواب ناز رفتم و به مدت سه ساعت خواب بودم تا اینکه با یک توقف کوتاه بیدار شدم و صبحانه ام رو هم میل کردم . امروز همسفر خیلی خوب و خوش اخلاقی بودم و تا رسیدن به مقصد از ماشین پیاده نشدم .



شنبه 2 فروردین 1393 : با مامان ، بابا و دایی پارسا رفتیم باغ وحش ارم . تقریباً همه ی حیوانات رو از نزدیک دیدم ( البته کلاً زیاد رو فرم نبودم و یه کم بداخلاقی کردم ) تا اینکه چشمم افتاد به وسایل بازی و بعد از سوار شدن به همه ی اونها و کلی هم سرسره بازی بالاخره با اخلاق خوب از باغ وحش خارج شدم . البته سر راه یه مار پیتون رو هم ناز کردم و یه بچه خرگوش هم بغل کردم که میشه گفت بهترین قسمت باغ وحش رفتن بود ، دیگه حاضر نبودم خرگوش رو به هیچ کس بدم و میگفتم که می خوام بخوابونمش ، یه بوس هم ازش کردم و بعد از کلی خواهش از طرف یکی از بچه ها نهایتاً خرگوش رو بهش دادم ولی چشمتون روز بد نبینه ، خرگوش بیچاره رو با گوش هاش گرفتم و دادم بهش ، طفلکی کلی دست و پا زد .




بقیه روزها هم به پارک و مهمونی رفتن گذشت : پارک جوانمردان ، دریاچه خلیج فارس ، فرحزاد ، خونه عمو هادی و چند جایی هم برای خرید کردن



جمعه 15 فروردین 1393 : به همراه عمه ها ، عمو ، مامانی و دختر عمه و عمو و ... رفتیم سراب نیلوفر . خوشبختانه برعکس 6 ماه پیش که کاملاً خشک شده بود ، این دفعه پر آب و زیبا بود ولی متأسفانه اثری از نیلوفرها وجود نداشت . خیلی بهمون خوش گذشت و کلی بازی کردیم و بعد از ظهر هم رفتیم قایق سواری .



شنبه 16 فروردین 1393 : بازهم مهد کودک باز شده و برخلاف تصور مامانم با توجه به 25 روز تعطیلی خیلی مشتاقانه به مهد رفتم و وقتی مامانم اومد دنبالم بهش گفتم که خیلی خوش گذشت .


سه شنبه 31 فروردین 1393 : امروز با مامانم و دوستاش رفتیم نمایشگاه نقاشی که ناهید جون هم چند تا از کاراش اونجا به نمایش درامده بود . و بعد از اون همه با هم به یه کافی شاپ رفتیم و تولد سمیرا جون که اون هم از دوست های مامانمه رو با هم جشن گرفتیم . دختر خیلی مودب و حرف گوش کنی هم بودم ... 


پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 : امروز صبح به اتفاق مامان و بابام به طرف سنندج به راه افتادیم تا با این مسافرت دو روزه آب و هوایی عوض کرده باشیم . ساعت 11 به سنندج رسیدیم و بعد از صرف ناهار و استراحت بعد از ظهر رفتیم بازار . جمعه صبح هم رفتیم پارک آبیدر ...



این هم من هستم که از شنیدن آهنگ کردی به وجد اومدم و دارم حرکات موزون انجام میدم...





و اما خبر مهمی که میخوام این ماه بهتون بدم اینکه
.
.
.
.
.

دارم صاحب یه داداش میشم
.

از این به بعد هم اسم این وبلاگ میشه :
 "مهرسا و داداشش ، کوچولوهای شیرین "
هر وقت اسم داداشم قطعی بشه به اسم وبلاگ اضافه خواهد شد .


برچسب‌ها: نوروز, بهار, عید, مسافرت, تفریح

تاريخ : شنبه 6 اردیبهشت1393 | 19:52 | نویسنده : مهرسا و هوراد |
مهرسا و ریش و سبیل پشمکی ...


پنجشنبه 10 بهمن 1392 : امشب به طور ناگهانی موقع شام خوردن متوجه شدم یه زخم خیلی کوچولو روی انگشت شست پامه ، چشمتون روز بد نبینه یک ننه من غریبم بازی درآوردم که نگو ... تا یک ساعت بعد نشسته بودم نگاش میکردم و با ناله میگفتم : " انگشت پام سوراخ شده ... انگشت پام سوراخ شده ..."


جمعه 11 بهمن 1392 : امروز بعد از ظهر رفتیم منزل مامان بزرگ و بابابزرگ (مامان بزرگ و بابابزرگ مامانم ) ، مهنا هم اونجا بود و کلی باهم قایم باشک بازی کردیم البته چون من هنوز درست و حسابی با قوانین بازی آشنایی نداشتم ، معمولاً جاهای تکراری و تابلو رو برای قایم شدن انتخاب می کردم ولی در کل  خیلی بهم خوش گذشت و وقتی برگشتم خونه به مامانم گفتم " مهنا بهترین دوست منه "


پنجشنبه 17 بهمن 1392 : امروز به مامانم گفتم دوست دارم بال داشته باشم و پرواز کنم ! هر روز هم دم غروب که میشه میگم میخوام برم خونه مامانی ( مامان بابام ) بعدش هم میگم من دختر بزرگی شدم و خودم از پله ها میرم ، اونجا هم کلی هنرنمایی میکنم طوری که صدای پریدن و دویدنم رو مامان و بابام از پایین میشنون . خلاصه بعد از یکی دو ساعت میگم : " جایزه من رو بدین میخوام برم !! " . جایزه ام هم معمولاً کیک و پاستیل و این جور چیزهاست .


یکشنبه 20 بهمن 1392 : مامانی رفته کیش ، من هم هر روز زنگ میزنم احوالش رو میپرسم ، دیروز مامانی ازم پرسید چی میخوای از کیش برات بیارم من هم یه کم فکر کردم و گفتم : " ماستمون تموم شده ... برام ماست بیار !! "


چهارشنبه 23 بهمن 1392 : یکی از علایق جدیدم جعبه ابزار بابامه روزی چند بار میرم سراغش و هرچی توشه خالی میکنم تقریباً اسم همه ی ابزار رو هم یاد گرفتم خلاصه جایی نیست که پا بذاریم و پیچ و مهره زیر پامون نره ! یکی دیگه از چیزهای مورد علاقه ام هم چسب نواریه که خدا نکنه به دستم بیفته ... در و دیوار رو به هم می چسبونم !


پنجشنبه 24 بهمن 1392 : امروز به مامانم گفتم من رو ببر پیش " آقای سوراخ " گوشم رو سوراخ کنه !!


شنبه 26 بهمن 1392 : میخواستم با مامانم عروسک بازی کنم ، عروسکم رو دادم بهش و گفتم : " شما بشو باباش من هم میشم پدرش !! "



پنجشنبه 1 اسفند 1392 : امروز منزل خاله فروغ مهمون بودیم ، خیلی زحمت کشیده بود و خیلی هم خوش گذشت . از همه بیشتر تو مهمونی با حنانه جون دوست شده بودم و کلی باهاش بازی کردم ، تازه انگشتر کیتی اش رو داد به من که متأسفانه همونجا گم شد .


به ترتیب از راست : مهرسا ، محمد پارسا ، یاسمن ، امیر محمد











برچسب‌ها: چسب, جعبه ابزار, جایزه, ماست, انگشت شست پا

تاريخ : سه شنبه 6 اسفند1392 | 21:40 | نویسنده : مهرسا و هوراد |
سلام ...

پنجشنبه 19 دی 1392 : امروز وقتی مامانم رو دیدم که برای رفتن به کلاس زبان آماده شده بود ، با لحن اعتراض آمیز بش گفتم دوباره میخوای منو تنها بذاری ؟!! مامانم هم با تعجب گفت نه ، مگه شما تا حالا تنها موندی ؟ الآن بابا میاد پیشت بعدش من میرم ، من هم گفتم : اَه ، همش دفتر ، همش کلاس ، همش کار... بعدش هم قهر کردم و رفتم. ( خودمونیم ها قصد بهانه گیری داشتم مگر نه مامانم همه ی وقتش در اختیار منه )


جمعه 20 دی 1392 : مامانم میخواست موهام رو ببنده ولی من گفتم میخوام موهام مثل موهای لیلو باز باشه . جدیداً به بعضی کارتون ها علاقمند شدم مخصوصاً اونهایی که نقش اولش یه دختر باشه . کارتون هایی که بیشتر از همه دوست دارم عبارتند از : دورا ، لیلو و استیچ ، باب اسفنجی و  Bubble Guppies و Kikoriki


شنبه 21 دی 1392 : امروز کلی برف اومد من هم با مامانم رفتم برف بازی ، البته بعدش هانا و بینا و ثمین رو هم دیدیم ، بابا هم با عمو نوید و پارسا کوچولو اومدن . یه آدم برفی خوشگل هم ساختیم . یه بارهم مامانم مُچم رو در حال مزه کردن برف گرفت !













سه شنبه 24 دی 1392 : امروز رسماً سرما خوردم . یکی دو روز بعد از برف بازی ، صدام گرفته بود ولی از امروز سرفه و آبریزش از بینی هم اضافه شد .


پنجشنبه 26 دی 1392 : مامانم داشت خیلی آروم با خودش حرف میزد ، در حقیقت سعی داشت یه جمله رو از فارسی به انگلیسی برگردونه ، من هم یه کمی با تعجب نگاش کردم بعد بهش گفتم : " سارا ... سارا ... صدات قطع شده ! " .


شنبه 28 دی 1392 : امشب خونه عمو نوید مهمون بودیم . انقدر بهم خوش گذشته بود که به مامان و بابام گفتم شما برید من میخوام پیش پارسا بمونم .






دوشنبه 30 دی 1392 : تقریباً یک هفته است که دوباره به صورت جدی دارم میرم مهدکودک ، تو خونه هم مثل مربیم یه مداد بر میدارم و چیزهایی که روی تخته نوشتم رو از مامان و بابام میپرسم .


برچسب‌ها: برف, برف بازی, مهدکودک, مهرسا

تاريخ : یکشنبه 6 بهمن1392 | 17:12 | نویسنده : مهرسا و هوراد |
سلام

از این ماه تصمیم گرفتم خاطرات بامزه و خاص رو به طور روزانه بنویسم ، چون هرماه با وجود کلی ماجراهای جدید یا تنبلیمون می شد بنویسیم یا فراموش می کردیم که چه اتفاقاتی افتاده .


سه شنبه 12 آذر 1393 : امروز به یه مهد جدید رفتم و البته یه کم مقاومت کردم ، باید ببینیم روزهای بعد اوضاع چطور میشه .


پنجشنبه 14 آذر 1393 : امروز به مدت یک ساعت و فقط یک ساعت با بابام تنها بودم و این فاجعه به بار آمد :


این رو هم بگم که در تصویر به علت نور فلاش ، عمق فاجعه زیاد مشخص نیست .





خط خطی های مِلسا ... تکنیک ماژیک ( اون هم از نوع فسفری )

توجه : باید به اطلاع مادران گرامی برسانم که با استفاده از الکل لکه ی ماژیک به راحتی پاک می شود .


دوشنبه 18 آذر 1392 : امروز ( گلاب به روتون ) در حالیکه نشسته بودم رو توالت فرنگی به صورت فی البداهه کلی ترانه سرایی کردم ... یه دفعه طبع شعرم  گل کرده بود و نزدیک به ده دقیقه هر چی که به ذهنم رسید رو با یه آهنگ  من در آوردی به هم بافتم . یکی دو بیتش رو هم برای شما میذارم که بی نصیب نمونده باشید :

آسمون این ور ... آسمون اون ور ... بری زیر بارون خیس میشی ... یه توپ گرد خوشگل ... قل میخوره میره ... کُره الاغ کدخدا ... بیا بازی کنیم ... دیرم شده ... هوا اون بالاست ... پرواز می کنن پرنده ها ...


شنبه 23 آذر 1392 : دیشب مهمون داشتیم ، علی و مهرو دوست های خوبم اومده بودن خونمون و خیلی خوش گذشت . مهرو کوچولو تازه جمله بندی کردن رو یاد گرفته و خیلی بانمک حرف میزنه . همش به من میگفت : " مِسا دوووسِت آرم " ، " مِسا غذا خور " .





تصویر زیر هم حاصل تلاش های یک مادر برای عکس گرفتن از یه دخترِ شیطونه که یه جا بند نمیشه ...



جمعه 29 آذر 1392 :
عمو نوید و پگی جون و پارسا کوچولو مهمون ما بودند ، اولش یه کم با پارسا تفاهم نداشتیم و هر اسباب بازی که دست یکیمون بود ، اون یکی هم همونو می خواست ولی آخر شب خیلی باهم دوست شده بودیم و کلی کیک لگویی درست کردیم و با هم تلفنی حرف زدیم !




شب یلدا : امشب هم در کنار مامانی ، باباجی ، خاله جونم ، سارا و بابام خیلی بهم خوش گذشت . تو پذیرایی به مامانم کمک کردم و کلی هم لواشک خوردم .



برچسب‌ها: چادر بازی, لکه ماژیک, شعر گفتن, لگو, شب یلدا

تاريخ : جمعه 6 دی1392 | 8:19 | نویسنده : مهرسا و هوراد |
آبان به روایت تصویر :










پوزیشن های خاص مهرسا ...




تاريخ : چهارشنبه 6 آذر1392 | 18:18 | نویسنده : مهرسا و هوراد |
مهرسا و پاییز ...

برعکس همه ی بچه ها که با شروع پاییز به مدرسه و مهد کودک میرن ، من از اول مهر دیگه به مهد نرفتم دلیلش هم دو بار سرماخوردگیِ پیاپی در ماه گذشته بود . البته مامانم هم وقت آزاد بیشتری پیدا کرده و بیشتر تو خونه است .





حدود دو هفته پیش هم برای اولین بار بابام رو " تهنا " گذاشتیم و با مامانی و باباجی و سارا رفتیم تهران پیش پارسا . توی ماشین من خیلی دختر خوبی بودم و همه ی مسیر رو تو صندلی خودم نشسته بودم . اونجا هم یکی دو روزمون به خرید کردن گذشت ، یه روز رفتیم پارک آب و آتش ، برج میلاد رو دیدم و یه روز هم رفتیم خونه ی بهادر جون. تو این مدت هم بی وفاییِ خودم رو به نهایتش رسوندم و اصلاً یادی از بابام نکردم !! البته هر روز باهاش چَت میکردم ولی خبری از دلتنگی و این حرف ها نبود . بین خودمون باشه ولی موقع برگشتن مامانم کلی روم کار کرد که وقتی بابام رو دیدم بهش بگم دلم خیلی براش تنگ شده بود و دوستش دارم و ... تا حداقل یه کم دلش رو به دست آورده باشم ...








خونه ی پارسا هم که بودیم ، کمد جا رختخوابی شده بود " مردسه = مدرسه " ی من ، یه بار هم که پارسا خواست بیاد تو مدرسه ام بهش گفتم که " تو باید بری مدرسه ی کچل ها ! "


برچسب‌ها: مهرسا, پاییز, پارسا

تاريخ : دوشنبه 6 آبان1392 | 18:16 | نویسنده : مهرسا و هوراد |
سلام به همه ی همراهان وبلاگ ...



اخبار مهرسایی در ماه گذشته :


اوایل ماه به یه عروسی دعوت شدیم .من از همون اولش رفتم وسط ، البته بیشتر تماشاچی بودم . مامان و بابام هم دنبالم از این ور به اون ور ، تا اینکه یه تاب پیدا کردم و تا آخر شب کلی تاب بازی کردم .



پارسا هم اواخر مرداد ماه مرخصی داشت و اومد پیش ما . از وقتی پارسا سرباز شده ، من هم همش میگم میخوام برم سربازی ، بین خودمون باشه ولی اولش فکر می کردم سربازی یه جور بازیه !!


چند وقت پیش بابام ازم پرسید که میخوام موهام رو کوتاه کنم یا نه ، من هم گفتم " نـــــــــه من نمیخوام پسر بشم " ( آخه به نظر من کسایی که موهاشون کوتاهه پسرن دیگه !)


یه روز مامانم داشت بهم غذا میداد که چند تا برنج افتاد روی مبل ، من هم برداشتم و ریختمشون رو زمین و قبل از اینکه مامانم اعتراضی بکنه ، بهش گفتم " اینا هم برای پرنده ها " !!


و اما مهم ترین خبر این ماه ترک پوشک بود ، به این منظور همه ی فرش هامون جمع شدن و بعد از چند بار دسته گل به آب دادن ، دیگه یاد گرفتم که به موقغ اعلام کنم . البته هنوز بیرون از خونه پوشک می پوشم که اغلب خشک میمونه .


عکس پایین هم یکی دیگه از شاهکارهامه . مامانم تو جلد یکی از شامپوهام آب ریخته بود تا من باهاش بازی کنم ، اما بابام اشتباهی یه شامپو بدن پر رو بهم داد من هم بعد از اینکه همشو تو تراس خالی کردم ، با افتخار به مامانم گفتم : " تراس رو با شامپو شستم " ، بعدش هم مامانم مجبور شد همه ی تراس رو بشوره ، حالا هر چی می شست مگه کف تموم میشد . خلاصه اون روز غیر از شامپو بازی یه کف بازی حسابی هم کردم .




 در مورد مهد کودک هم باید عرض کنم ، وقتی بابام میاد دنبالم تازه یه دل سیر باید بازی کنم ، به این راحتی ها هم رضایت نمیدم که ، آخرش هم باید با توسل به زور منو از مهد ببرن بیرون .



این هم عکس من و بچه هام ...


برچسب‌ها: کف بازی, ترک پوشک, آب بازی, شامپو, مهد کودک

تاريخ : شنبه 6 مهر1392 | 9:41 | نویسنده : مهرسا و هوراد |